تبلیغات
آلاچیق
یکشنبه 3 مهر 1390

فاطمه جون تولدت مبارک

   نوشته شده توسط: هیوا    

به نام خدا

سلام فاطمه جان کلی فکر کردم که امسال چطوری بهت تولدت را تبریک بگم که متفاوت تر از هر سال دیگه ای باشه...دلم هوای گذشته را کرد. هر زمانیکه تولد یکی از بچه های آلاچیق میشه دلم هوای گذشته را می کنه. امسال این خاطرات را بهت تقدیم می کنم...به امید روزی که هممون سر و سامون گرفته باشیم و به بهانه تولد کوچولوهامون (زیر آلاچیق) دور هم جمع بشیم و تولد بگیریم...:*

امیدوارم در همه مراحل زندگیت شاد و سربلند باشی در پناه حق

لمس بودنت مبارک  

نجمه 12 آذر 85

امروز
۱۲ آذر
  ه . منو سعیده یكسال
به سالهای عمرمون اضافه شد. طبق معمول چند سال اخیر اولش هیچ حسی نداشتم.ولی یكم
كه گذشت و به این موضوع فكر كردم؛ دیدم خیلی از حس ها رو دارم جز خوشحالی!!آره.
بازم
...

****************************************************************************

فاطمه
آبان 85

 

ویدا جان، من و بچه های آلاچیق تولدت رو تبریک میگیم. امیدواریم
که سال های سال سلامت باشی و به آرزوهات برسی. دوستت داریم...

شبی كه
تو به دنیا آمدی بارون می یومد اما هوا ابری نبود، این فرشته ها بودن كه گریه می
كردن چون یكی ازشون كم شده بود

امروز روز خیلی مهمیه....و این جمله چقدر آشناست...

****************************************************************************

سعیده 2 مهر 86

سلام

امروز
یه روزدوست داشتنی ای
  بود دیروز هم همینطور و...هر وقت به گذشته فکر میکنم روزهاشو دوست
داشتنی می بینم میدونی چرا؟...

چون
تموم لحظات اونرو به یاد تو و تمام ثانیه هاشو به عشق رسیدن فردا روزی اینچنین
سپری کرده ام...روزی که برای اطرافیان دوستدار تو یک معجزه رخ داد !تولد تو را
میگویم...آخر آنها باورشان نمیشد که معجزه گری اینچنین پا به عرصه کره خاکی بگذارد
معجزه گری که وجودش وجود تمام دوستدارانش را پر از عشق به معبود میکرد.زندگی شاید
تنها لحظه ای باشد. اما چه خوش که آن لحظه در کنار تو سپری شود ای معجزه هستی...ای
دوست...

دلم
برای اونروزایی که واسه آپدیت کردن وبلاگ به عشق تبریک تولد تک تک بچه ها با هم
کورس میذاشتیم تنگ شده اونروزا در کنار هم این جشن ها رو تبریک میگفتیم و اما
امروز برای من این تبریک رنگ و بوی دیگه ای داره.دیگه نوشته هامو از جاهای دیگه
کپی نمیکنم میدونی چرا؟



چون
اونقدر حرف توو دلم هست که میتونم تا ابد از شادی تولد یه همچین دوستی بنویسم و
بنویسم و بنویسم...

امیدوارم
من رو هم گرچه دور اما در شادی تولدت سهیم بدونی امیدوارم شیرینی موفقیت های بزرگ
و شادی های ماندنی تو رو همواره نوش جان کنم.

و
اما اینبار خیلی ساده و از عمق وجودم میگم که : لمس بودنت مبارک.

تقدیم
به فاطمه و هنگامه جونم.

به کودکم هنگام تولد خواهم گفت:

به سیاره زمین خوش آمدی

تو آفریننده شگفت انگیزی هستی زیرا که:

زندگی ات  سفر خیره کننده ای خواهد بود...

****************************************************************************

سعیده 26 مهر 86

به نام خدا

قشنگ ترین تولد شاید شب آغازین بی دغدغه ماندن در گهواره
است.چرا که بعد از عمری سوختن و شریک شدن با اشک
  انسان می آموزد که دنیا تنها
محلی برای عبور است...

زیباترین تولد تنها آنهاییست که در رویا برای کسی میگیریم و
یا کسی برایمان میگیرد و من تمام پاییز که نامش هم مثل ساکنانش مقدس است برایت در
جایی دور پشت بوته های خشک شده
 بی خار گل سرخ با دوسیب سرخ و با شمعی
که به جای من و تو آب می شود تولدت را جشن گرفتم...

سلام.

آغازم
مثل همیشه بود آغاز یک تولد...ویدا جونم ببخشید اگه تبریک دیروز تولدت رو به امروز
موکول کردم بزار به حساب ترم سنگین درسیم.البته باید خوشحال باشم که میبینم خیلیا
دلشون واسه تبریکای من تنگ میشه و این یعنی اینکه با وجود اینکه از هم دوریم هنوز
میتونیم حس خوشحالیمون رو بهم منتقل کنیم.از این بابت واقعا خوشحالم.

ویدای
عزیزم از این بابت که تولد تو هم مثل من توو فصل زیبای پاییز رخ میده بهت تبریکی
دوصد چندان میگم چون فصل پاییز فصل آدم باحالاست...فصل عاشق هاست.گمان میکنم اگر
پا به این فصل بگذاریم و تولد پاییز را هر سال تبریک نگوییم باید به عاشق بودنمان
شک کرد...

چند
خط زیر رو پارسال فروردین ماه واسه تولد یکی از بچه ها نوشتم یادآوریش چیزای قشنگی
رو به یادم میاره:

برایت
آرزوهای زیادی دارم خوشبختی توی زندگی آیندت سلامتی شادی موفقیت و خلاصه تموم
چیزای قشنگی که تووی دلت از خدا میخوای شادی در کنار تو بودن واسه همه ما ملموس
بوده و هست و امیدوارم در آینده توی همین دانشگاه هممون بتونیم بازم دوستی با
تو رو تجربه کنیم
...به سبک همیشه آرزوهای ویجه بچه ها رو میتونی
توو کامنتا بخونی و یه آمین بلند بگی و آنگاه خواهی دید
که
 خدا بی صدا به تو الهام میکند....

وقتی به
اون قسمت پررنگ شده میرسم
  دلم یه جورایی میگیره ...وقتی از این
زمان به گذشته نگاه میکنم میبینم هر کدوم از ما جایی قبول شدیم به ظاهر دور از هم
.اما خدا میدونه که لحظه ای تووی زندگیم نبوده که بگذره و من رو به یاد خاطرات
شیرین گذشته با شما بودن نندازه...چقدر زود گذشت...اما مطمئنم هر کدوم از ما هر جا
که قبول شدیم حتما و بدون شک صلاحی تووش بوده...این آرزوم رو به شکل زیر تغییر
میدم و امسال برای تولد تو مینویسم و از بچه ها میخوام آمینش رو بلندتر از همیشه
زمزمه کنند:

امیدوارم
از صمیم قلب یک روز برسه که ما دوباره دور هم جمع بشیم و خاطرات جدیدتری رو بتونیم
با هم خلق کنیم...نمیدونم شاید یه همچین اتفاقی توو مقاطع بالاتر بتونه واسمون رخ
بده و اونموقع چه خواهد شد...محشره...شاید هم توو جشن عروسی یکیمون بتونیم دوباره
دور هم جمع بشیم(حالا کی حاضره این فداکاری رو انجام بده؟؟؟)....به امید اون روزای
قشنگ...

 
  
  
  
  
  
  
  
  

 

 



صدای به
هم خوردن بال فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکه فانوس
پیداست.درخت سیبی آمدن تو را به مناجات نشسته کسی نامرعی احتمال آمدن ترا به ستاره
هایی که پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریک می گوید دیگر رسیدی
رسیدنت مبارک.

****************************************************************************

مریم 12 آذر 87

چقدر خوبه که تولد دوتا از بهترین دوستای آدم در یک
روز باشه و خدا چه روش
  قشنگی برای زیباتر نشون دادن
این روز به من بکار برده.حتی می تونم قسم بخورم که آذر قشنگترین فصل پاییزه و
البته پاییز بهترین فصل سال...

همیشه سعیده تبریک تولد من رو با یک جمله شروع می
کرد و حالا من می خوام با همین جمله تولد دوستای خوبم
 رو تبریک بگم...

سلام ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی...

نگاهت را قاب می گیرم در پس آن لبخند که به من شور و نشاط و زندگی می
بخشد.امروز روز توست؛هر روز صبح آفتاب از شناسنامه تو سر می زند؛ تقویم زیر پای تو
ورق می خورد، نه تو در میان تقویم.حتی روز 12 آذر هم روز تولد تو نیست،روزها همه
از آن تو...

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امروز اما
همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم...

تولدت مبارک

****************************************************************************

سعیده 6 آذر 87

اگه شكلات بودی
شیرین ترین بودی ، اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی
و تا زمانی كه دوست منی عزیز ترینی . روز تولدت مبارك . . . عزیزم

تولد
تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه
خوبیهاست

تولد
تمام زیباییهای زندگی 
 

امروز
روز توست 
 

امروز
برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد
 

هر چند
تو مهربانتر از همه آنهایی

همیشه به
قداست چشمان تو ایمان دارم
 

چه وقت
دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید؟

فرشته ای
فقط در قالب یك انسان
!

فقط ساده
می توانم بگویم
:

عزیزم
تولدت مبارك

__________________











میلادت
مبارک


این نوشته ها فقط بهانه ای بود تا بتونیم باهم تولد نجمه جونم
و آزاده جونم رو توو وبلاگ تبریک بگیم و هممون به این بهانه
 واسشون آرزوهای دوست داشتنی ویژه کنیم.....شاد باشید و سربلند تا همیشه...

****************************************************************************



 



 




پنجشنبه 27 مرداد 1390

علی (ع) اشك نمی خواهد بلكه پیرو می خواهد...

   نوشته شده توسط: هیوا    

 


جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی
مناسب پرسید: -یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ -علی در پاسخ گفت: علم
بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و
شداد. مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد
مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید : یا اباالحسن! سؤالی دارم،
می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود
پرسید: -علم بهتر است یا ثروت؟ -علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ
می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده
بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست. - در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان
سؤال را تکرار کرد، -و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم
دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!هنوز سخن امام به پایان نرسیده
بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را
جلو گذاشت و پرسید: -یا علی! علم بهتر است یاثروت؟ -حضرت‌علی در پاسخ به آن مرد
فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق
کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود. -نوبت پنجمین نفر بود. او که
مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن
امام همان سؤال را تکرار کرد. -حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛
زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی
و عظمت یاد می‌کنند. -با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را
نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است
یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار
دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد: -یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما
ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد. همهمه‌ای در میان مردم
افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به
حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش
از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ -امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و
فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر
آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد. مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آن‌گاه
آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و
علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این
مضحکة مردم نشده‌ایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت:
از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آن‌وقت در میان مردم
رسوا می‌شود و ما به مقصود خود می‌رسیم! ;( مردی که آن طرف‌تر نشسته بود، گفت: اگر
پاسخ دهد چه؟ حتماً آن‌وقت این ما هستیم که رسوای مردم شده‌ایم! مرد با همان آرامش
قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما
باید خلاف گفته‌های پیامبر را به مردم ثابت کنیم. -در همین هنگام هشتمین نفر وارد
شد و سؤال دوستانش را پرسید، -که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه
مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از
مرگ همراه انسان است. سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از
پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…-نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و
حیرت مردم پرسید: -یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟امام در حالی که تبسمی بر لب داشت،
فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی
شدن قلب انسان می‌شود. نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار
که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود،
وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم
دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در
این هنگام مرد پرسید: -یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ نگاه‌های متعجب مردم به
عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند: علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان
تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و
متواضع‌اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان،
آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای
امام را شنیدند که می‌گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند،
به هر کدام پاسخ متفاوتی می دادم

 

 


دوشنبه 22 فروردین 1390

تقدیم به همسر مهربانم...

   نوشته شده توسط: فاطمه    

 

 بیش از عشق بر تو عاشقم

 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.

 

سوزان پولیس شوتز


شنبه 9 مرداد 1389

هیوا تلفن دار می شود!

   نوشته شده توسط: هیوا    

مدت زیادی بود به اینترنت دسترسی نداشتم شاید نزدیک به 8 تا 9 ماه بشه!

نمی دونم چرا هر وقت می خوام توو این وبلاگ مطلب بزارم یاد یه جمله می افتم: یادش بخیر

زندگی عجیبی داریما! هر کدوممون سرنوشت متفاوتی را داره تجربه می کنه البته همین راه های متفاوته که کنار هم موندن ما رو زیبا و دوست داشتنی کرده...

لپ کلام اینکه من سعی می کنم از این به بعد وبلاگ را هر چند وقت یبار آپ کنم می دونم که هممون می خوایم از حال و روز همدیگه باخبر باشیم (عجب فضولیم من!) و این ارتباط هیچ وقت قطع نشه بنابراین از بقیه هم خواهش می کنم که حتی شده دو سه خط هر چند وقت یبار در مورد حال و روزشون مطلب توو وبلاگ بزارن.

با تشکر فراوان از دانشجویان ورودی سال 82 دانشگاه علم و فرهنگ. جدا که چقدر زود و شیرین گذشت. یادش بخیر

حالا بعدن میام در مورد حال و روز دانشجویی توو دانشگاه جدید هم واستون می گم

فعلا بای...

 


شنبه 9 مرداد 1389

زندگی خوابگاهی

   نوشته شده توسط: هیوا    


بعد از این همه مدت سلام............
من زندگی خوابگاهی رو تجربه نکردم اما از تجربه بچه های دانشگاه شریف نتایج زیر را بدست آوردم:




ساعت ۲ نصف شب یک اتاقcancan.gif

 ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست za2.gif

 ساعت ۴ صبح هنگام خواب       pillowfight.gif

 

وضعیت تحصیل در خوابگاهbliss.gifreading.gifbliss.gif

اولین روزهای خوابگاهgrouphugg.gif

گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز 3ztzsjm.gif

پایان گفت و گو stretcher.gif

امکانات غذایی در خوابگاه desertsmile.gif

طریقه ظرف شستن در خوابگاه   angry.gif

 

اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان4hba7gi.gif

و این هم آخر عاقبتش!!2LJ6NNA.GIF

 

-







شنبه 24 بهمن 1388

اعتماد

   نوشته شده توسط: فاطمه    

 

همچون پرنده ای باش كه بر روی شاخه ای

 است... آواز می خواند ...شاخه می لرزد ولی

 پرنده می خواند ...زیرا اعتماد دارد كه بال و

 پر دارد...(گوته)

 


شنبه 24 بهمن 1388

خوشبختی در كنار ماست

   نوشته شده توسط: فاطمه    

 

مردی با خدا زمزمه می كرد: خدایا با من حرف بزن! یك قناری شروع به خواندن كرد... اما مرد نشنید.

فریاد زد :خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نداد.....

مرد به اطراف نگاه كرد وگفت:خدایا بگذار ببینمت!ستاره ای درخشید اما مرد ندید....

مرد فریاد زد: یك معجزه به من نشان بده؟نوزادی به دنیا آمد .ولی مرد توجهی نكرد.....

پس مرد در نهایت ناامیدی فریاد زد:خدایا مرا لمس كن تا بدانم در كنار من هستی!

در همین لحظه خداوند پایین آمدو مرد را لمس كرد اما مرد پروانه را با دستش پراند وبه راهش ادامه داد....

قدر خانواده و  چیزهایی رو كه داریم بدونیم. خوشبختی در كنار ماست...

 


شنبه 24 بهمن 1388

سلام

   نوشته شده توسط: فاطمه    

 

سلام بعد از چند ماه

.

.

.

یادش به خیر ...

 


تعداد کل صفحات: 51 1 2 3 4 5 6 7 ...