تبلیغات
آلاچیق - بازم خزعبلا...؟!!! چه جوری مینویسنش؟ خیلی خب اصلا جفنگیات!!!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387

بازم خزعبلا...؟!!! چه جوری مینویسنش؟ خیلی خب اصلا جفنگیات!!!

   نوشته شده توسط: فاطمه    نوع مطلب :عمومي ،

بازم طبق حرفایی که زده شد اومدم تا شاید اون روند ادامه پیدا کنه! البته نظرات شما تا حدی من رو باز هم به همون نتیجه ای که قبلا هم بهش رسیده بودم ، رسوند...تغییر سخته و یک شبه انتظاری نمیشه داشت مخصوصا با این شرایط روتین وهمیشگی که خیلی از ما بهش بدجوری عادت کردیم...ولی خب من سعی میکنم کلا منطقی تر به این مسائل نگاه کنم....راستی من یه کم احساس کردم مریم  از راه دور نگران ما شده!!!!!Smiley می خواستم اینجا بگم که مریم جون ما هنوز زنده ایم.Smiley..و چش وچارمون هم سر جاشه!!! نگران نباش دوست خوبم!!Smiley

میگم شما احساس نمی کنید...یه کم جو تغییر کرده؛ خب البته خیلی تغییراتی بوده که مثلا من یه همچین حسی دارم .... ارتباط بین آدمها احساساتشون ، تمایلاتشون ...روحیاتشون...سرد شدیم انگار...شاید این حس من باشه .... ولی اون هدفه انگار گم شده، پیداش نیست! بگردیم هست ها ...ولی نمی گردیم! حوصله ها ته کشیده ! من جدیدا وقتی روی آدمها دقیق می شم بدجوری به این نتیجه میرسم...فکر نمیکنید آدم توی همچین شرایطی نفس کم میاره! ما که دانشجوییم فکر درس و آی نمره و بدو برسون و ترم آخره و ... بعضی هام مقطع بالا تر...مدرک و همه چی فرمالیته! چرا؟ کو؟ چی می خواهیم.....فقط همین...زندگی همین هاست...تکرار و تکرار و تکرار...دنبال کلیشه نیستم...نمی خوام که باشم!...از اینجا شروع می کنم که بپرسم  توی این روزهای زندگیمون.... کجا ها میریم؟ تو چه وضعی هستیم؟ ...مثلا دانشگاهی که میریم...توی خونه ای که داریم زندگی میکنیم...چقدرش رو قبول داریم؟! چرا همیشه فکر می کنیم کنار اومدیم...چرا دلمون می خواد عین پاک کن باشیم  که  فقط نسبت به صورت مسئله ها رفلکس نشون میده !! حالا می خوام یه جور دیگه برسم به یه مسئله بزرگتر...خیلی موردهای دیگه هم هستش همش می رسه به تفکرمون و ذهنیتمون، مثل زنجیر به هم پیوسته...انتخاب برای شما چقدر اهمیت داره؟! وجودتون فکرتون...کجا باید به ظهور برسه ؟! ما می خواهیم که باشیم پس باید تصمیم بگیریم ! مصمم این نفسه بیاد و بره ...خیالت راحت باشه که حروم نمیشه...وگرنه هیچی نیست ! پوچی محضه! توی یه گله جااییکه هستی هم می تونی تغییرش بدی! کم کم میشه گسترشش داد دامنه شو بیشتر کرد...نذاریم موج ببرتمون.....ما اگه بایستیم بقیه راه می افتند مارو هم با خودشون میبرند...انقدر آدم توی دنیا زیاد شده که یه سری ها فقط این وسط غوطه میخورند ..مثل یه تیکه چوب سبک توی رود خونه ..نقش ما اینه ؟ که اینجا اومدیم؟ ببرنمون...؟ پس این فکرو عقلی که با ما اومده کجا میره!...ارزش نداشتنمون باید تکونمون بده...«خب نداریم دیگه»  نشد حرف...نشد نشد! داریم چون اونی که بالا سرمونه و داره بدجوری نگاهمون می کنه می گه که داریم ...نگاش کن!

 

فعلا همین...مرسی!

==========-------

فاطیما


foot issues
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:07 ب.ظ
What i do not understood is actually how you're now not actually
much more well-favored than you might be now. You're
so intelligent. You understand thus significantly in terms of this topic, produced
me personally consider it from numerous various angles.
Its like men and women are not involved until
it is one thing to do with Lady gaga! Your individual stuffs great.
Always maintain it up!
How does Achilles tendonitis occur?
سه شنبه 31 مرداد 1396 01:11 ق.ظ
Simply wish to say your article is as amazing. The clarity in your post is simply
spectacular and i can assume you're an expert on this subject.
Well with your permission allow me to grab your feed to keep updated with forthcoming post.
Thanks a million and please carry on the gratifying work.
زهره
یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 05:04 ق.ظ
من هم تقریبا با نظر فاطمه موافقم. مشكل ما اینه كه در زندگی مون تعادل نداریم!
فقط همین...
فاطمه
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 08:04 ق.ظ
... چون توی یه مسئله اونقدر درگیر میشیم که بقیه رو فراموش می کنیم. نمی دونم چرا ما همش در حال افتادن از پشت بومیم. یا از این ور یا از اون ور.به نظر من چاره َش رسیدن نه، اما نزدیک شدن به تعادله. و نیاز به یه تصمیم قاطع و امید و پشتکار داره از طرفه خودمون.
فاطمه
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 08:04 ق.ظ
فاطمه جونم نمی خواستم روی مطلبت آپ کنم اما دیدم بی ربط نیست. به نظر من ما اونقدر درگیر شدیم که واقعا جا موندیم.توی خیلی از زمینه ها جا موندیم. دلیلشم همونیه که قبلا گفتم، پیش نبردن زندگی در همه جنبه ها. این باعث میشه که توی یه حلقه تکرار بیفتیم. توی روزمره گی ها گم بشیم. به قول تو ندونیم کجاییم و چی می خوایم. هی می دوییم اما آخرش به جایی نمی رسیم چون نمی دونیم چی می خوایم. مثلا درس می خونیم و مدرک می گیریم ولی میبینیم اون چیزی که دنبالش بودیم نیست،یا مثلا ازدواج می کنیم بازم میبینیم هنوز دنبال یه چیز دیگه ایم. ادامه...
فاطیما
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 01:04 ق.ظ
آره ..خیلییی...باشه حتما!
زهره
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 12:04 ب.ظ
راستی فاطمه اون شعری كه واسه مطلب پایین كامنت گذاشتی، خیلی قشنگه! من نظرم اینه كه اونجا حیف میشه. بهتره در یك پست جدید، آپ كنیش...
زهره
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 12:04 ب.ظ
فاطمه جان به نكته ی خوبی اشاره كردی، اما الان نمی دونم چی باید بگم. احتمالا باید دو سه بار دیگه حرفاتو بخونم و روش فكر كنم ‍، بعد میام نظرمو در مورد حرفات میگم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر