تبلیغات
آلاچیق - تذکرة ال...( از اون روزااا)
یکشنبه 9 تیر 1387

تذکرة ال...( از اون روزااا)

   نوشته شده توسط: فاطمه    نوع مطلب :عمومي ،

اول بگم این متنه قضیه اش چیه! روزی بود روزگاری بود تو اون جهاد کوچولوی خودمون به سر می بردیم!!!  با بر وبچ ...یه دو هفته نامه رسید دستمون و ماهم گرفتیم...  این متن یه بخش از صفحه آخرشه! نمی دونم خوندینش یا نه؟ ولی جالبه!

 

آن فروشنده فیش آن همه حرفهایش بی نیش ، آن متنفر از کیشمیش، آن همه دلش ریش ریش از حرفهای پس وپیش، آن دشمن هر گونه دود و آتیش ، شیخ آقا صالح درویش ، قدس ا... نفسه.

گویند که شیخ از مال دنیا تنها حجره ای بداشت که در آن هر روزه همه نوع فیش بفروختی و کار دانشجویان راه انداختی و جمع کثیری دعا گوی وی بودندی.

نقل است روزی از محله ای گذر می کرد ، دو سه دانشجوی بد نشسته بودندی . شعر همی خواندند که :

ساعت که از یک می گذره کم وبیش

 آقا صالح فیمینیست ، فقط به نسوان می ده فیش

 و چون شیخ آن بشنید بسیار خشمگین بشد و کینه دانشجو به دل گرفت و از فردای آنروز فیش فقط هفتگی بفروختی و بی کارت فیش ندادی و علامات عجیب و غریب بر کارتها نقش کردی و قوانین سخت وضع نمودی تا حال دانشجو بگرفتی ، نتیجه آن که جمع کثیری از قشر آسیب پذیر فیش نتواستندی تهیه کنندی و گرسنه بماندندی و بازار بوفه و ساندویچ فروشی سکه گشت از برکت خشم آقا صالح.

و گویند که دانشجویان جهاد بی حال بودندی و هرچه بر سرشان می آوردند از اساتید بی سواد و کلاسهای شلوغ و ....هیچ نگفتندی و شایعه گشته بود که علت بی حالی مریدان این بودی که شیخ در غذا کافور ریختی این هوا...!!!

نقل است که چون شیخ این شایعه بشنید نعره ای بزد و گفت: اگر اینان کمی بخار داشتی اجازت ندادی که یک بابا دودی در سلف سیگار دود کردی و همه سلف را پر دود کردی و هیچ کس هیچ نگفتی و نیز نگفت که تا این موسسه( سابق!) حیاط دارد، هیچ نیاز به درس و کلاس و استاد نباشد. و سر همه گرم باشد به هیچ.

=======-------------

فاطیما


manicure
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 04:04 ب.ظ
Hey there, You've done a great job. I will certainly digg it and personally suggest to
my friends. I'm sure they'll be benefited from this website.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 08:17 ب.ظ
Spot on with this write-up, I really feel this site needs
a great deal more attention. I'll probably be returning to read through
more, thanks for the information!
رضا
سه شنبه 12 شهریور 1387 11:09 ق.ظ
لطفا منو لینک کن بعد خبرم کن تا لینکت کنم .مرسی.تازه تبلیغ رایگان هم داریم.
عجب وبلاگی داری ناقلا.ادامه بده.
سمیرا
دوشنبه 17 تیر 1387 11:07 ق.ظ
سلام و خسته نباشی
میخواستم یه پیشنهاد بهتون بدم که بازدیدتون رو صد در صد بالا میبره !
شما با عضویت توی گروه آنلاین21 با پشتیبانی پارس گروپ میتونین برای هزاران نفر تبلیغ وبلاگ سایتتون رو بفرستید !
آدرس عضویت و راهنمایی : http://www.takdvb.com/group.php
ضمنا این گروه هر هفته به قید قرعه جوائز نفیسی رو به اعضا هدیه میده !
منتظرتون هستم
فاطیما
یکشنبه 9 تیر 1387 12:06 ب.ظ
من هنوزم دارمش..یه قسمت با حال دیگه هم داره، اینو داشته باشید تا بعد با-سلام چطوری- میام!
فاطیما
یکشنبه 9 تیر 1387 12:06 ب.ظ
ای وای می خواستم بنویسم اسمشو هااا یادم رفت...اسمش دوهفته نامه شمع بود.
زهره
یکشنبه 9 تیر 1387 10:06 ق.ظ
فاطمه جان این متن كی به دستت رسید؟؟ من قبلا خوندمش. اسم نشریه ش یادم نیست. فقط می دونم مال بسیج دانشجویی بود
نویسنده ش هم می شناختم.
دستت درد نكنه از اینكه اینو اینجا نوشتی. یاد خاطرات گذشته افتادم و كلی خندیدم....
و البته یه عالمه هم دلم برای اون موقع ها تنگ شد!
جوونی كجایی كه یادت بخیر...
راستی اسم نشریه شو بنویس لطفا، من هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد. اسمش نوك زبونمه ها ...!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر